I’ll Give You My Share
Come and sit a while,
We were once friends,
You made the mistakes,
I would make amends.
You thought you were right,
And I said, “You Are”,
You called moon a ‘Sun’,
Going that too far.
Aome and sit a while,
Let’s be nice again,
Let’s be like friends,
Forget the deep pain.
I say in advance,
If you like, you’re right,
I will call the day,
If you want ‘a night’.
Let’s be like friends,
Be close and fair,
Take your share of right,
I’ll give you my Share.
[P.L.] 1.Nov.2008
ديدار
ازآنجا که نشسته بود به خوبی صورتش را میدید. صورتیکه حالا دیگرتمامی اجزای آن را در ذهنش نقش کرده بود، درست مثل کتیبهای که روی سنگی کنده باشند و قرنها از آن گذشته باشد بیآنکه ستم باد ستمکار یا سرمای سوزنده و گرمای بیرحم روزگار تاثیری بر آن گذاشته باشد. سه سال تمام بود که با او سر یک کلاس می نشست و با او نفس میکشید، همیشه زودتر از همه به کلاس میرفت و انتظارش را میکشید تا بیاید و روح او را تازه کند. خورشید زندگیش شده بود او که هر روز طلوع میکرد تا قلب او را پر از نور کند. تأسفبارترین روزهای زندگیش را روزی میدانست که او را ندیده باشد. تمام هفته اضطراب داشت و دلش مالش میرفت. آرزو میکرد که هیچوقت پنجشنبه و جمعه از راه نرسد؛ از این دو روز متنفر بود و اسمشان را گذاشته بود دورشنبه. دوستانش نمیدانستند چرا، فقط فکر میکردند چون معمولاً این دو روز تعطیل است و کلاسی ندارند او هم این اسم را برایشان ساخته. حاضر بود نصف عمرش را از او بگیرند و این دو روز هم برایشان کلاس بگذارند تا از شر این جداییهای دراز مدت خلاص شود. با اینهمه در طول این سه سال هیچوقت حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود. حتی یک سلام هم بین آنها ردوبدل نشده بود فقط او را از دور می پایید و تعقیب میکرد. نمیدانست اگر روزی بخواهد مستقیم توی چشمهایش نگاه کند چه بر سرش خواهد آمد. تصورش را هم نمیتوانست بکند. فکر میکرد کور میشود یا آنقدر چشمهایش را به هم فشار میدهد که بعد از آن چشمهایش هیچوقت از هم باز نشوند. از همان روز اول که چشمش به او افتاده بود ته دلش لرزیده بود و کنترل خودش را از دست داده بود. نمیدانست چرا، ولی چیزی در عمق نگاه نافذش خوانده بود که اصلاً معنایی نداشت. فقط حس میکرد که سرنوشت صاحب آن چشمهای براق یک جوری به سرنوشت او گره خورده است.
مرد جوان بی توجه روی صندلیش لم داده بود و مجلهای را که در دست داشت به دقت مرور میکرد. در عوالم خودش بود و اصلاً سرش را بلند نمیکرد تا نگاهی به دور و برش بیاندازد. مثل همیشه غرق در افکار خودش بود. دخترک دلش میخواست بداند به چه فکر میکند. دلش میخواست بداند چطور آدمی است، موسیقی دوست است یا ورزش دوست؟ سینما دوست دارد یا تئاتر؟ ترشی دوست دارد یا شیرینی؟ و خلاصه هزار سوال دیگر که دستهدسته در ذهنش موج میزد. توی این سه سال خیلی آرام و دزدانه او را دنبال کرده بود اما هیچ چیز دستگیرش نشده بود. از او هیچ نمیدانست. او حتی یکبار هم مسیرش را تغییر نداده بود. هر روز بعد از اتمام کلاس به همین جا میامد و ناهارش که تمام میشد بیرون میرفت، سوار اتوبوس میشد و او را تنها میگذاشت. سه سال بود که مرجان همین راه را از دانشکده تا این رستوران دنج و جمع و جور پشت سر او آمده بود و میز مقابل او - البته در طبقه دوم - نشسته بود و فقط او را نگاه کرده بود و به او فکر کرده بود. در این سه سال حتی یکبار هم نشده بودکه دلش برای خانهشان تنگ بشود.حتی به هنگام تعطیلات کلاسها هم به نحوي خودش را مشغول کرده بود. کاری برای خودش تراشیده بود تا همانجا بماند. بهانه ای داشته باشد و مجبور نشود به شهرشان برود. مادرش مدام گله میکرد. گاهی هم از کوره در میرفت و با عصبانیت از او میخواست تا به خانه برگردد. دلش برای مادرش میسوخت، دلش برای پدرش تنگ شده بود دو سال بود که هیچکدامشان را ندیده بود اما همه اینها یک طرف و آشوبی که در دل داشت یک طرف دیگر. نمیتوانست در شهری نفس بکشد که او نباشد. حداقل اینجا اگر او را نمیدید مطمئن بود که از همان هوایی تنفس میکند که او در آن نفس کشیده. از دوستانش شنیده بود که تنها زندگی میکند. میگفتند خواهر و برادری ندارد. پدرش هم چهار سال پیش - قبل از اینکه او به دانشگاه بیاید - مرده بود. از مادرش هم چیزی نمیدانست، فقط شنیده بود که به هنگام تولد او از دنیا رفته است. حالا او به تنهایی چند ایستگاه پایین تر با مستمری که از بابت حقوق پدرش میگرفت گذران میکرد.
اما آنروز حال و روز خوشی نداشت. انگار هوای دزد پاییز کار خودش را کرده بود. بینی قرمز و چشمهای بیحال و لبهای خشک شدهاش در صورت رنگ پریده و مثل میتش کاملاً جلب توجه میکرد. سخت نگرانش بود. دل توی دلش نبود. میخواست یک جوری از حالش خبر بگیرد اما راهی نداشت. درست که همکلاس بودند اما در این مدت هیچ برخوردی با هم نداشتند و کاملاً غریبه بودند. با این وجود او احساس دیگری داشت. قلبش برای او می تپید. گیج شده بود. بارها تصمیم گرفته بود تا به همه چیز خاتمه دهد. یکبار مصمم و جدی تا پنج قدمیاش هم رفته بود تا به او بگوید دوستت دارم نه از آن دوست داشتن های زودگذر و بی ریشه که با یک نگاه شروع میشود و با یک نگاه تمام. میخواست دستهایش را محکم فشار بدهد و به او بگوید که نفسش به نفس او بند است، که زندگی را بخاطر او میخواهد، که هیچ آرزویی جز او ندارد. اما هر دفعه پاهایش سست میشد، دلش میریخت و زبانش بند میآمد. انگار که برق او را گرفته باشد شوکه میشد و دست آخر هم دست از پا درازتر به خانه برمیگشت و در تنهایی سنگین اتاقش با او نجوا میکرد. همیشه خودش را نفرین میکرد که چقدر بزدل و بیجرأت است اما بعد همه چیز را به شرم و حیایی که ذاتاً در وجودش بود ربط میداد و خودش را توجیه میکرد. نمیدانست که از غرور است یا ترس اما هر چه بود ناتوان بود و هرگز نتوانسته بود آنچه را که در دل داشت بر زبانش جاری کند.
مرد جوان غذایش را تمام کرده بود و آرامآرام آماده رفتن میشد. خونش به جوش آمده بود به خاطر آوردن ناکامیهای گذشته، داشت مثل خوره درونش را خالی میکرد. نمیخواست مرواریدی را که دریای پرتلاطم زندگی درست دم دستش گذاشته بوه به همین راحتی از دست بدهد. از جایش بلند شد. کیفش را برداشت. چند لحظه مکث کرد. انگار که با خودش اتمام حجت کند تمام توانش را به پاهایش داد و قدم برداشت. سرش گیج میرفت. حس میکرد دنیا دور سرش میچرخد. دستش را روی نرده گذاشت. نفسش بالا نمیآمد. ضربانش تند شده بود و قلبش بشدت میتپید. پایین رفتن از آن چند پله برایش مثل پرت شدن از یک آسمانخراش به نظر میرسید. انگار ریههایش پر از دود شده بود. صدای قلبش را میشنید که از لابلای صدای خسخس سینه پر دردش بیرون میآمد. حس میکرد همه به او خیره شدهاند. منتظرند که از پرتگاه بیپایان سقوط او را تماشا كنند. یک پله پایین رفت. کمی جرات گرفت. سعی کرد همه چیز را از یاد ببرد و همه حواسش را به پلهها بدهد. تک به تک پله ها را پشت سر گذاشت و به آخرین پله رسید . تمام نیرویش را از دست داده بود. دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد. تمام وزنش را روی نرده انداخت، نفسش را چاق کرد و خواست قدم بردارد که مرد جوان از جایش بلند شد. قلب دخترک فرو ریخت. دست و پایش سست شد. عرق سرد به پیشانیش نشست و بدنش مثل مرده سرد شد. نمی توانست جلوتر برود. یک قدم جلوتر صندلی سیاهرنگ بزرگی را دید که کنار نرده در سمت راستش قرار داشت. تمام نیرویش را جمع کرد، خودش را به صندلی رساند و نشست. از خودش بدش میآمد. حجب و حیا و شرم و عشق و اضطراب و غرور و بغض و تنفر همه با هم جمع شده بودند و گلویش را فشار میدادند.
مرد جوان کیفش را برداشت و مقداری پول روی میز گذاشت و آرام به سمت در حرکت کرد. بند دل مرجان پاره شد. باز هم فرصت را از دست داده بود. پسرک دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. هوا ابری بود و نم گرفته. نم نم باران زمین را کاملاً خیس کرده بود. انگار آسمان هم به حال مرجان گریهاش گرفته بود. از جایش بلند شد. نمیخواست حالا که او میرود همانجا بنشیند و رفتن او را تماشا کند. بلند شد و با چند قدم سریع خودش را به در رساند دستگیره را که چرخاند صدای جیغ گوشخراش و ناموزون لولای در با صدای ترمز کشدار اتومبیلی درهم آمیخت. چند متر جلوتر از یک اتومبیل سیاه رنگ درست وسط خیابان مرد جوان به زمین افتاده بود. نزدیک رفت. هیچ حرکتی نداشت. چشمان مبهوت مرجان به قطره خوني خیره شد که از گوش او بر آسفالت گلآلود خیابان نشسته بود.
پدرام لعل بخش- 8/8/1384
امروز به ناگاه آسمان دل همايونيمان درست به هيأت آسمان دارالكوالا كه تفرجگاه علمي ماست گرفت و ياد ساز خوشالحانمان وجودمان را مملو از مسرت و اندوه توأمان كرد. آن روزها اسم ساز كه ميآورديم سبيلهاي اعليحضرت كبير – ابوي گراميمان – راست ميشد و سوزش ضربتي كه از سر غضب به دست مبارك و سنگين خويش زير گوشمان مينواختند به طرفهالعيني سراپاي وجود مباركمان را ميپيمود. توجيه قبله عالم آن بود كه «پدرسوخته كاه و جو تورا زياد نكرديم كه جفتك مياندازي. حالا ميخواهي مطرب بشوي و آبرويمان را نزد صغير و كبير بر باد بدهي؟» آن اوائل ما كه كودكي با فراست و زيرك بوديم معني اين حرف اعلي حضرت را درك نميكرديم.مسأله براي ما از كشف اين مردك پدرسوخته كه سالها بعد از ما رابطه نسبيت را كشف خواهد كرد نيز غامضتر بود. آخر ابوي در گوشهاي از اندروني سازي داشت به غايت نيكمنظر و عظيم پيكر كه گاه بر گردن ميانداخت وبه قول مادر تاجدارشان اصوات قبيحهاي از آن خارج مينمود. براي ما سخت بود دريابيم چرا ابوي خود ساز مينوازد و ما را از آن نهي ميكند اما بعدها دستگيرمان شد كه اين مستوفي فلان فلان شده كه كرور كرور از ما باج سبيل و تحفه وتعارف گرفته اينجا و آنجا گفته كه هر كه ساز به دست بگيرد از زمره ملحدان است واينگونه قبله عالم به صرافت اين افتاده كه مبادا رعيت را اين فكر در سر افتد كه خاندان همايوني جملگي ملحد و مرتدند. الغرض ما كه روي مباركمان از سنگ پاي قزوين هم تخلخل بيشتري دارد پوشيده از چشم اهل اندروني سازي ابتياع كرديم و نغمات دلنوازي را كه با صداي ملكوتيمان ميخوانديم به ترنم صداي دلنواز سازمان همراه مينموديم. حض سرودن شعري وزين و كمپوزيسيون ترانهاي دلنشين آنهم توسط يك تن – كه خود همايونيمان باشيم – چنان ما را مسرور ميكرد كه تا يك هفته دست از شيطنت برميداشتيم و ديگر پنهاني در گرمابه نسوان قصر سرك نمي كشيديم...
اين همه امروز به آني پيش چشم مباركمان ظاهر شد. بر سبيل عادت ايام نونهالي، ابياتي به خاطرمان خطور كرد كه مرقوم كرديم و آهنگي در دستگاه اصفهان بر آن نهاديم و به صدايي دلنشين اما بدون ساز خوانديم. اهل قصر جمله مستفيض شدند و يك صدا ندا سر دادن كه «دوباره» و ما هم كه سخاوتمان شهره عام و خاص است دوباره و چند باره تكرار فرموديم. الغرض، شعر ترانه را – البته بدون آهنگش – اينجا گذاردهايم تا خود بخوانيد و لذت ببريد.
اگر شود شبي دمي به خوابم آيي
اگر دمي رخ مهت به من نمايي
اگر شبي چنان نسيم پر طراوت
دري ز صبح آرزو به من گشايي
ترا چو بينم، دلم نگيرد
سرشك ماتم زغم نچيند
بيا دل شكسته را اميدي آور
كه بي توغم بگيردم دوباره در بر
بيا بخوان حديث تازهاي به گوشم
كه وا كند دلم حديث كهنه از سر
ترا چو بينم، دلم نگيرد
سرشك ماتم زغم نچيند
بيا بيا به خانهام تو اي مه يگانهام
بخوان بخوان نواي خود كه بي تو بي ترانهام
بمان بمان كه بي تو جان شود اسير و در فغان
مرو مرو كه بي تو شب شود مقيم خانه ام
ترا چو بينم، دلم نگيرد
سرشك ماتم زغم نچيند
نميدانيم دربار همايوني ما را چه شده است. همه زيردستانمان از عوام و خواص عقلشان زايل شده و جاي دست و پايشان را گم كردهاند. امر ميكنيم چاي در ليوان بلورين بياورند قهوه در ليوان بلور ميريزند. ميفرماييم معجونمان را در چيني فرانسوي بريزند آن را در استكان روسي به حضور ميآورند. سلطان بانو ميگويد كه زبانمان لال اين همه از بيعرضگي شخص خود ماست. خودمان هم كه كلاه تاجدارمان را قاضي كرديم ديديم راست ميگويد. اصلاً او هميشه درست ميگويد، با اينحال نميدانيم كه اين رعاياي بيمقدار چرا تاج همايوني را بر سر ما نهادند؟ پدر تاجدارمان كه معتقد بود آخرالامر ما بايد سر لالهزار اخبار روز را هوار بزنيم و نسخههاي وقايع اتفاقيه امير را بفروشيم تا اموراتمان بگذرد. الغرض، در اين يك فقره حدس ابوي تاجدارمان اشتباه از آب درآمد و ما علاوه بر ولايتعهدي اديب هم شديم. حالا ما مينويسيم و ديگران بايد نوشتههاي ما را سر لالهزار هوار بكنند. حكماً آنقدر خوب هوار ميكشند كه ديگر نيازي نيست كسي قدم در وبخانه همايوني بگذارد و آنچه مرقوم فرمودهايم را بخواند. ما كه خود به همين مقدار رضاييم. رشته كلام از دست مباركمان رفت و فراموش كرديم كه مي خواستيم در باب پريشاني كارگزاران دربار همايوني بنگاريم. از همه كه بگذريم در اوضاع و احوال اين مستوفي دربار چهار شاخ ماندهايم. هر چند وقتي هم كه در باب الهمايون اقامت داشتيم حواس پرتي هاي اين مردك همواره اسباب دردسر بود. اما از زماني كه او را از باب تحصيل با خود به فرنگ آوردهايم حالش روز به روز خرابتر ميشود. پريشان ميگويد و مهمل ميبافد و بر ديوار وبخانه بيقدر و مقدارش نصب ميكند تا خلق بخوانند. اين اواخر هم شعري در ذم ما نوشته و آنجا نهاده كه تمام و كمال مايه شرمندگي دربار است. مضحك تر آنكه پرتره ما را هم نهاده و بر اساس آن كلي مزخرف نگاشته است. ما هم البته و صد البته از روي مناعت طبع و سخاوت همايوني كلام چون گوهرمان را در اختيار خلق مينهيم تا جواب اعلي حضرت خويش بخوانند و در حيرت طبع سرشار ولي نعمت خويش انگشت شگفتي بر دندان بگذراند.
سلام و زهر مار اي مرد ملعون
كه از ظلمت دلم شد كاسه خون
ترا عقلت چنان بد كور گشته است
كه شعري پاره گفتي شور گشته است
مرا بي تاج و تختي طعن كردي؟
چنين بيحرمتي بر شاًن كردي؟
نميداني كه دنيا تخت ما است؟
كه خرج ُملك، برده تاجم از دست؟
مقام چون مني در تاج من نيست
بزرگي در لباس و ُبعد تن نيست
بزرگي در بلند فكر و داد است
نه در تاج و نه در رنگ و نژاد است
تو خود را خواندهاي ناجي! عجيب است
سوادت نم زده مستوفي مست؟
نميداني كه ناجي معنيش چيست؟
كه مفعول است و نقشش فاعلي نيست؟
ندانستي كه منجي فاعلش بود
شدي در امتحان شعر مردود
تو كه مستوفي دربار مايي
چرا بايد چنين گافي بيايي؟
ترا عزلت كنم في الحال اي مرد
كه اين يك گاف حالت را عيان كرد
چه كس گفته كه مشك ارواح دارد؟
كه شعرم نغمه جانكاه دارد؟
زرشك و كشك را با هم چه ساز است؟
برو در باز و راهت هم دراز است
كلام نغز من مستي شد اكنون؟
كباب از دست شاهي مست مجنون؟
كجاي هيبت ما واژگون است؟
به اين ره پا منه، راه جنون است
تو گويي قصر ما را يك ستون نيست
كه در رخسار ما يك قطره خون نيست
كه من داغم، پريد از عارضم برق
كه سنم شصت گشت و خاك بر فرق
كه من دائم هياهو ميكنم سخت
دهم جر جامه و پيژامه و رخت
كه طاقت از كفم بيرون جهيده است
كه خشمت ستر ما را بردريده است
مرا دعوت به خلوت سخت كردي
بدان بيچاره خود بدبخت كردي
قلمرو را چنين تهديد كردي
بكن تا من بگويم نيكمردي
تو را دانم قرار و عهد كشك است
شكستن چون چشيدن زآب مشك است
تو را يك جو خرد در اندرون نيست
به چاه مغز تو یک قطره خون نیست
چسان گويي كلاهم نيست مستي؟
عجب دارم كه خالي باز بستي؟
برو مردك به وبلاگت بزن سر
جواب جهل خود را نيك بنگر
دمي وب خانهات نظاره مي كن
مجدد گاف دادي چاره ميكن
تو خود تصوير ما را نصب كردي
كه صد تعظيم كردي كسب كردي
كلاهم را نمي بيني چه زيباست
نميداني دو برج پشت از ماست
نگر بر شال كشميرم كه ُپر تاب
به بر دارد دو هميان از زر ناب
به دستم برنوي باشد كه بيني
دو ُگل بر صندلي يك ظرف چيني
به زير پاي خود قالي پر از نقش
به پايم پوششي از بهترين كفش
همين باشد دليلم تا كه جلاد
بكوبد بر ملاجت گرز پولاد
تو مستوفي نمكدان را شكستي
كمر بر قتل شاه خويش بستي
بدان ره سوي تركستان گرفتي
بدان خشم شهان آسان گرفتي
همايوني چو ما را هيچكس نيست
كه ندهد نمرهاي افزونتر از بيست
تو قدر ما نميداني گناه است
سزايت واژگون كردن به چاه است
برو فعلاً كه وقتم سخت تنگ است
زمان ورزش و مشق تفنگ است
بلند سرزمين از شأن شاه است
شهنشه را نجنگيدن گناه است
برو وقتم گرفتي شرم ميكن
برو زير سماور گرم ميكن
كه مشق تير چون پايان بگيرد
به چاي و قند جانم جان بگيرد
برو رخصت دهم آزاد باشي
كه چون چايي بياري شاد باشي!
سلام
این ظاهراْ خودروی پادشاه (رییس دانشگاه پوترا) بوده که اولین بار به این مکان آمده و اکنون نیز به رسم یادبود آن را مقابل ساختمان تالار اصلی دانشگاه قرار داده اند.
يك هفته است كه اين مستوفي دربار همايوني، پاشنه در اندروني همايونيمان را از جا در آورده بسكه ميآيد و ميرود و عجز ولابه ميكند. هزار بار گفتهايم كه ما درس و زندگي داريم، بيكار نيستيم كه بنشينيم و به اراجيف و مهملبافيهاي سركار گوش بسپاريم و در پاسخ مهمل ببافيم. به خرجش نميرود كه نميرود. مرتب تكرار ميكند كه «فدايتان بشوم، رعيت منتظر حكم همايوني است. يك هفته است جارچيان آماده به حضورند تا اشعار بي مثال قبله عالم را در كوي و برزن جار بزنند.» ميدانم كاسهاي زير نيم كاسه اين مردك يك سر و هزار زبان است. حكماً باز دري وري هايي كه بافته روي دستش مانده كه يك هفته است بادنجان دور قاب ميچيند و تا كمر به ما تعظيم ميكند. الغرض، سلطان بانو كه از ملالت دوره فتور ما در فرنگ به ستوه آمده عرض كرد: «فدايت شوم. شما هم چهار كلمه بهم ببافيد و دل اين مردك را خوش كنيد شايد از قبل بركت كلام همايونيتان رعيت سري به وب خانه مستوفي بزند و او را ازاين ميان پشيزي نصيب شود.» ديديم پربيراه نميگويد. ما كه خودمان هم دچار بي حوصلگي شدهايم، مواجبي هم كه به اين فلك زده نميدهيم، از صبح سحر تا بوق سگ هم كه مكرر امر به انجام اين و آن ميكنيم. چند بيتي در جواب اشعار بي وزن و قافيهاش سروديم تا مستوفي معلق زمين و آسمان نماند و جيب رعيت بتكاند و رعيت بدبخت بخواند و قدر و قيمت قبله قلب و عالم خويش بداند.
شنيدم باز هم پرخاش كردي
هزار افسوس و صد ايكاش كردي
قسم خوردي كه بر بندي دهان را
نسازي تلخ كام يك جهان را
ولي ديدم كه تو با توبه قهري
به هتك نام شاهان فخر شهري
همين شد تا كه بازت درس گويم
تو را از راه بطلان باز جويم
مرا در زندگي يك چيز سهل است
نشان خوي من لبخند و فحل است
مرا با غوره وآبش چه كار است؟
ترا اين صنعت بيهوده كار است؟
تو هر دم از غم هجران شكاري
تو يك سردابه آب غوره داري
تو از دوري شدي چون زنگي مست
تويي آنكس كه پيري بردش از دست
چنين شاهي چو من خوش خوي ديدي؟
كجا نقل چنين شاهي شنيدي؟
شهي اينگونه شاد و بس هنرمند
كجا گردد به كنج خانهاي بند؟
به ميدان ميرود از بهر نخجير
شود شرح شكارش بس فراگير
همه دانند و گويند از شكارش
نباشد لحظهاي بيهوده كارش
تو مستوفي فقط مردي فضولي
فقط در فكر دخل وخرج و پولي
به مسواك شهنشه چشم داري
كه كردي اين چنين افغان وزاري؟
نميداني كه شاهان بس تميزند
به چشم جمله ملت عزيزند
مرا مسواك و صابون بيشمار است
اگر گم شد مقصر جامهدار است
تو از شاهي نبردي هيچ بويي
عجب نبود كه راه خبط پويي
تو پنداري كه شاهان بي لباسند؟
چنان مستوفيند و آس و پاسند؟
تو از آداب شاهي هيچ داني؟
دمي تكرار رسمش را تواني؟
عجب بيهوده جهلت فاش كردي
چرا آخر چرا پرخاش كردي؟
نظام پادشاهان سخت سخت است
شه بي قدر و قيمت تيرهبخت است
كه دربار شهان آداب دارد
همين او را چنين بالا گذارد
تو نامش را كني اطوار، باشد
تو را طعن بزرگان كار باشد
اگر غر ميزند بي وقفه شاهي
بدان رفته است شهري تباهي
بدان مستوفيان بيداد كردند
بدان گنجي بده بر باد كردند
به اينجا ميرسد چون شعر سر كار
شود چون ياوه و بي برگ و بي بار
تو را بس حافظه تضعيف گشته است
خرد در جان تو توقيف گشته است
به قصر ما برادر يك كمد نيست
كه واگويي چنان زان ووپيست
شكردان هم كه گويي حرف خام است
تو را عقل وخرد جانم تمام است
نميداني رداي پادشاهي
دو صد گل دارد و تيهو وماهي
نميداني كه تاجش طرح دارد؟
كه صد شارح به طرحش شرح دارد؟
تو را الحق بريد سر روا شد
كه خبث طينت تو بر ملا شد
اگر در فكر ما پيكار بودست
ز بهر چون تويي بيمار بودست
به جيب شاه خود هم دست كردي؟
گناهي تازه را پيوست كردي
مرا اصل و نسب مخدوش كردي؟
بدان دستور شيطان گوش كردي
مرا جد و نيا معلوم باشد
جسارت نزد شاهان شوم باشد
كه من امي شدم علامهاي تو
كه من زهر و چو شهد و خامهاي تو
اگر علامهاي مو كندنت چيست؟
ترا شاگرد كو؟ استاد تو كيست؟
شدي آهوي دشت و بس جواني؟
دريغا درد خود خو هم نداني
همان بهتر بميري بهر خويشت
كه چون برف بلا گشته است ريشت!
جاسوسانمان خبر آوردند كه يكي از نوادگان مستوفي دربار جد همايونيمان در وب خانه خويش منظومهاي نهاده كه در آن جدش كه از جد همايوني ما گله مند بوده است دهان به شكوه و شكايت باز كرده و حضرت اجل را زبانمان لال در آرامگاه همايونيشان مورد ارتعاش قرار داده است. با شنيدن اين خبر امر فرموديم صندوقخانه سلطنتي را خوب بگردند تا ببينيم آيا جد اعلي در اين باره چيزي براي ما به ميراث نهاده است يا نه. هر چند عوام و خواص بر پلتيك شاه فقيد (يعني همان جد همايوني ما) بسيار خرده گرفتهاند اما همه بر اين يك فقره اتفاق نظر دارند كه ايشان بسيار حاضر جواب و سخنور بوده است. كمي كه انديشه كرديم به اين نتيجه رسيديم كه حكماً شاه خلد آشيان، قبله عالم، فخر زمين و زمان اين حركت نابخردانه مستوفي خو.يش را بي پاسخ نگذارده است و البته و صد البته حدس همايونيمان درست از آب درآمد و ما را در چشم خاص و عام روسپيد كرد. آنچه در پي مرقوم كردهايم شعر بي مثال جدمان در پاسخ به آن مستوفي نمكدانشكن است. متن شعر بی قدر ومقدار مستوفی جدمان یعنی همان عباس علی میرزای نابکار را اینجا بخوانید.
عاقبت زندگي من چه بود؟
آن همه زحمت كه كشيدم چه سود؟
اطعمه و اشربهها ساختم
بهر تو صد جور بپرداختم
كو؟ چه شد آن كار پر از زحمتم؟
آنهمه ايثار من و خدمتم؟
موهبت حضرت ما شد ملال؟
مزد محبت شده اين قيل و قال؟
يك دو سه بشقاب و دو فنجان چاي
جاي ندارد كه كني هوي و هاي
مطبخ دربار نشد جاي من؟
طبخ نشد كار و معماي من؟
ياد تو رفته است چرا ياد ما؟
كيست بگيرد ز تو اين داد ما؟
مطرب دربار و چو دلقك شدم
تا تو بخندي چو مترسك شدم
همدم و هم غار تو رعيت كه بود؟
پادشهي بودم وشأنم چه بود؟
جان به كف آورده شدم يار تو
قصر نهادم به سر غار تو
من كه نباشم تو شوي تار و مار
گريه كني زار چو ابر بهار
شادي و شوريست اگر در سرت
من شدهام راهبر و رهبرت
بي من از اين شهر فراري شوي
بنده بيچارهٴ زاري شوي
اينهمه از پادشهت بد مگوي
خصم مشو، مردن خود را مجوي
موي سپيد آمده گر در سرت
چين شده گرزينت روي و برت
كي گنه پادشهي چون من است
عمر گذر كرده و رنج تن است
سن تو از حد جواني گذشت
برق شد و همچو كه داني گذشت
گريهات از سهم غذاي تو نيست
بهر فرنگ است كه جاي تو نيست
چرخ فلك بازي بد كرده است
سهم تو را زجر ابد كرده است
خواهي اگر شادي و شور و نشاط
جمع كن اسباب خود و سور وسات
راه وطن گير و به تهران برو
تاخت كن و همچو سواران برو
شاد شوي پاي چو آنجا نهي
زجر ابد ميشودت منتهي
باز سياهي به تو غالب شود
شهر تو را عاشق و طالب شود
خسته شدم كافي امشب بود
بيش نگويم كه ترا تب بود
خيز و بياور كه شده وقت چاي
زود پسر! خويش بجنبان ز جاي!!!
کلاس تاریک
یک کلاس و جمع دانشجو و من
در تقلا بهر برگردان شعر
وقت بانگ مغرب و پرواز ماه
ما ولی مسحور و سرگردان شعر
یک چراغ روشن و نه تا خموش
کرده ما را سخت آویزان شعر
توی تاریکی ز دستم رفته است
آنهمه زیبایی پنهان شعر
بسته راه ترجمان را ضعف نور
کند کرده سرعت یاران شعر
واژگان سر در گمند و ناشکیب
سخت حتی مصرع آسان شعر
بسکه تاریکی شده غالب به ما
روی مین رفتست این گردان شعر
شکوه اما چاره ساز کار نیست
چاره من نیست جز دامان شعر
شعر یعنی بحر بی پایان عشق
شب نیارد هیچگه پایان شعر
نور هم گر نیست روی او سیاه
نور می تابد ز جسم و جان شعر
کامنت سوم پست قبلی را بخوانید تا منظور شعر زیر را بدانید.
آقا بستنی
بهمنی با بستنی فرقی ندارد جان من
هر دو شیرینند و کام دوست شیرین می کنند
هر دو را چون می خوری کامت چو شکر می شود
پس دوتاشان یک نفر باشند چون این می کنند
هرکجا آن میرود خلق خدا دنبال اوست
هر کجا این می رود اسب است و هی زین می کنند
لب به آن یک می بری جان را چه حالی می دهد
خلق وب لاگ تو را تمجید از چین می کنند
بهر یک قیفش تو بینی مردمی اندر صفند
در خیابان چون تویی یک خلق تحسین می کنند
طعم شیرینش شده ضرب المثل در هر کتاب
خوی نیکوی تو را نام آوران دین می کنند
آری ای مرد خدا گر بستنی یا بهمنی
شیوه درس تو را پیران هم آیین می کنند
هر کجا استاد باشد روی منبر بهر درس
چون تو آیی سهل او را هم به پایین می کنند
ما تو را اینگونه می خوانیم: آقا بستنی
جاودان نیکو سرشتانی که تمکین می کنند!
25/7/2008
دیشب تلخ نوشتم. خیلی تلخ. خیلی ها نگران شده بودند که حتماً اتفاقی افتاده. اما هیچ اتفاقی نیفتاده بود. فقط دلم خواست آنطور بنویسم. آخر اگر آدم همیشه یک جور باشد ملال و دلزدگی سراپای وجودش را خواهد گرفت. اما باور کنید یا نه همان لحظه که از تنهایی و سر در گمی می نوشتم، به دوستم خیره شده بودم که آرام نشسته بود و کتابی می خواند. من شبه شاعر دروغگویی هستم. همان لحظه که از تنهایی گله می کردم ابیات زیر را هم در ذهنم ورز می دادم تا سپاس خود را از خداوند به خاطر آنچه در تنهایی یافته بودم آشکار سازم. گاهی همه ما فکر می کنیم که تنهاییم اما در همان لحظه تنهایی از داراییهای گرانبهایی که در اختیارمان است غافلیم. آنچه دارید به زبان بیاورید تا بدانید چقدر ثروتمندید. می دانم که شعر زیر را نوعی اغراق تلقی خواهید کرد، اما اغراق نیکی دیگران چیزی نیست مگر سپاسگزاری از ذات اقدس الهی به خاطر آنچه که با عشق در اختیار ما قرار داده است. این شعر هم تشکر من از خداوند به خاطر وجود بهمنی است.
بهمنی
آنکه از انگشت او صدها هنر باریده است
یار بی همتای ما، این مرد برنا، بهمنی است
آنکه از دور زمان خوب و بدش را دیده است
هم قدم در هر قدم، بی مکر و خوانا، بهمنی است
آنکه هر جا می رود یادش گرامی چون زر است
مرشد بی غل و غش، این پیر دانا بهمنی است
می شود با او به اوج آسمان پر زد چو باز
شک مکن، بال پریدن این توانا بهمنی است
خواهی از ره منحرف باشی ز راه او مرو
یار اگر خواهی نجیب و خوب و مانا بهمنی است
نام او کیهان اگر گیرد شگفتی نآورد
مظهر آزادگی یا نیروانا بهمنی است.
24/7/2008